ایام تعطیل

جمعه علی رغم داشتن یه برنامه حسابی برای زندگیم اما گند زدم به همون برنامه وبا خیال تخت خوابیدم

 

از هفت صبح بیدار بودم اما به خودم  میگفتم پاشی که چی بشه بیخیال این زندگی. مگه همیشه نمیگی

 

مطابق میلم نبوده مگه نمیگی کاش تموم شه پس واسه چی میخوای دوباره بلند شی وتلاش کنی

 

بخواب دیگه. این حس چند دقیقه ای ادامه داشت اما بازم گفتم زندگی اینجوری تموم نمیشه

 

تو فقط میتونی بعضی وقتا تغییرش بدی اما حوادث اتفاق افتاده تغییر ناپذیرند پس قبولشون کن

 

همینجوری با خودم کلنجار میرفتم که خلاصه گفتم پاشو بابا این همه فکر وخیال تورو از پا دراورده بسه دیگه

 

بیدار شدم وزیر کتری  رو روشن کردم ودراز کشیدم رو مبل وگوشیمو یه نگاه انداختم

 

دو اس برام اومده بود از یه شماره ناشناس. اولیش نوشته بود سلام عسلم خانم خوشکلم صبحت بخیر

 

اس دوم با فاصله از یک دقیقه نوشته بود ببخشید اشتباه فرستادم. به خودم گفتم سیندرلا هوادارت انگار

 

به یه دقیقه نکشید جا زدا بعدم خندیدم وبقیه اس ها رو چک کردم. چند تا از طرف ایرانسل دو تا از دادگاه

 

یکی دو تا از وکلا. نتمو باز کردم چند تا از وایبر وواتساپ داشتم اونا رو نگاه کردم چند تا جمله دلنشین

 

خوندم یه کم حالم بهتر شد. چای دم کردم ولیوان همیشگیم رو پر کردم وبه برنامه ام نگاه کردم

 

تایم صبح پریده بود ودیگه کاری نمیشد انجام داد. اما میشد رو عصر حساب کرد ومنم به نحو احسن

 

استفاده کردم وخوابم رو کامل کردم وتا هفت عصر خوابیدم

 

بعد هم بیدار شدم وتا دوازده شب خونه رو نظافت کردم ویه دوش گرفتم وخوابیدم

 

اما مگه میشد خوابید اونم بعد این همه خواب. معده درد شدیدی داشتم ودست چپمم دوباره دردش شروع

 

شده بود. تا 4صبح فکر وخیال کردم وهزار نقشه تو سرم کشیدم وسطش بغض کردم به عقب برگشتم

 

و کلی غصه خوردم وسعی کردم بخوابم. امروز هم هشت صبح بیدار شدم ویه مقاله خوندم اما بازم

 

حس کار کردن نداشتم . با داییم تماس گرفتم که یه سر میرم پیشش

 

کمد لباسمو نگاه کردم مانتو شلوارامو یه نگاه انداختم واز بین لباسا مانتوی سرمه ای وشلوار کتان سرمه ایم

 

رو پوشیدم وشالمو سرکردم ودو تا عطرو ترکیب کردم ورفتم بیرون

 

یه جعبه شیرینی گرفتم و رفتم خونه داییم. یه کم باهم حرف زدیم اما ناهار نموندم وبرگشتم خونه

 

بعد نماز یه فال پاسور گرفتم وتی وی دیدم . بازم بی اشتها بودم اما چون باید دارو میخوردم وبه معده ام

 

فشار میاورد واسه شام کوکو درست کردم وهر چی دم دستم بود ریختم توش

 

اما میلی نداشتم ودو لقمه خوردم وکشیدم کنار

 

واما اینکه چطوری دارم پست میزارم باید بگم سیم کارتمو تو لینک گذاشتم وروی لپ تاپ نصب کردم

 

سرعتش لاک پشتیه اما کاچی به از هیچی

 

دلم میخواد این روزام با حال وهوای بهتری بگذره دلم نمیخواد جوونیم با این حال هدر بره

 

مامانم میگه به خدا توکل کن اما واقعا من توکل رو دارم از یاد میبرم نمیدونم گره این مشکل

 

به دست کی باز میشه. با تمام وجود درد رو احساس میکنم اونم اونقدر عمیق که هر شب

 

بخاطرش بغض میکنم وبه خودم میگم خدایاااااااااااااااااا ته این قصه چی میشه

 

 

زمان: 2015-05-04 04:16:34

سهای بی نت

سلام من اومدم وهم چنان مشکل نت دارم ومخابرات یه بازی جدید دراورده واونم این مورد هستش که

 

علاوه بر اینکه تو اون ساختمون جای خالی نداریم بلکه داشته باشیمم چیزی حل نمیشه چون خیلیا تو نوبت هستن

 

واولویت با اونهاست منم همینکه این کلمه رو شنیدم  عربده زنان ورگباری مورد لطف قرارش دادم وگفتم

 

یعنی چی من دانشجوی این مملکت هستم ونیاز فوری به نت دارم و شما دارید با سرنوشت من بازی

 

میکنید من تمام زندگیم بسته به همین نت هستش . چرا باید 12 واحد 20 خط تلفن داشته باشن اما واسه من

 

امکان داشتن یه خط هم نباشه وووووووووووو

 

اونم کلی عذر خواهی کرد وگفت سعی میکنیم مشکل رو حل کنیم اما حرف همانا وعمل همانا

 

واینگونه شد که من از داشتن اینترنت قطع امید نموده ودست به دامن رایتل شدم وشروع کردم به پرس وجو

 

در مورد مزایا ومعایب این نوع خدمات اما در نهایت متوجه شدم این هم دردی از من دوا نمیکنه

 

وهمچنان از زندگی بدون نت دارم گزارش میدم وزندگیم کاملا از تحرک باز مونده ومنم افسرده شدم

 

واما در مورد حال واحوالاتم از این روزا بگم که اصلا تعریفی نیست وشدیدا درگیر یه مشکل خانوادگی هستم

 

شب وروز فکرم درگیره وروی درس وکار ومطالعه ام هم تمرکز ندارم و تکلیفم با خودم مشخص نیست

 

تمام روز رو خوابم وگاهی هم از سر اجبار میرم دفتر که پاسخگوی ارباب رجوع باشم

 

مسئله دفترمم هنوز حل نشده و دیروز تا ده شب دنبال دفتر بودم اما اجاره ها خیلی بالاست ومن تمام

 

ماه هم کار کنم باید اجاره دفتر بدم ودیروز با حال داغون برگشتم خونه ومستقیم رفتم خوابیدم 

 

یه موکل دارم مسئله مهریه داره خیلی هم اعصاب خورد کنه به عنوان مثال منو با لفظ (تو) خطاب میکنه

 

و روز اول که اومد گفت خانم ببخشید من دردسر دارم واسه همین شوهرم منو نمیخواد

 

گفتم چه نوع دردسری؟

 

گفت درد سر دیجه

 

تازه بعد از کمی فسفر سوزی فهمیدم سردرد رو میگه وتازه به عمق فاجعه پی بردم که من با این موکل

 

به دردسر می افتم وباید کلی زحمت بکشم تا توجیه بشه

 

خیلی زیاد حرف میزنه و اجازه نمیده منم دو کلمه نطق کنم و یه ریز هم میگه شکایت معامله به قصد فرار

 

از دین کنید. نمیدونم کدوم خدا بیامرز این رو سر زبونش انداخته

 

دیروز دو تا عطر سانسیرو خریدم ویه سیگار. بدک نیست اما زیادم بوشو دوسندارم اما خریدم دیگه

 

برای تولد دوستم یه کیف خریدم وکلی ولخرجی بیخود دیگه اونم با این اوضاع واین بدهیا که هنوز پرداخت نکردم

 

واااااااااااااااااااااااای بازم از بدهی نوشتم وفکرم به هم ریخت

 

خب نطقم کور شد برم به بقیه مشکلاتم برسم .

 

 

زمان: 2015-05-04 04:16:36

گزارش

سلام دوستای گلم شرمنده بدقول شدم حسابی اما مشکل نت هنوز پابرجاست اما فعلا از کافی نت دارم پست میزارم

گفتنیا که زیاده اما سعی میکنم خلاصه بنویسم. از جریان اختبار گذرا یه چیزایی رو بگم وبعد هم ایام عید

 

خب بخاطر کسب رتبه اول در اختبار، مسئول برنامه ها بهم زنگ زد وگفت خانواده ات رو هم دعوت کن که تو مراسم

 

باشند ومنم به مادرم زنگ زدم وخواستم که حضور داشته باشن که دایی محترم ووالده گرامی تشریف اوردن

 

هفت اسفند همگی باهم رفتیم مراسم که همون اول کاری قسمت شیرین برنامه یعنی پذیرایی شروع

 

شد ومردم از جمله وکلا ومهمونا به سمت خوراکیا حمله ور شدند وبعد از نیم ساعت از شور این هیجان کم شد

 

اما مادر ودایی بنده تا اخر مراسم درگیر جمع اوری اذوقه بودن ومنم وسط مراسم از جمله تحلیف و اهدای جوایز

 

وپروانه هرچقد چشم چرخوندم اثری از مادر ودایی ندیدم وبعدا فهمیدم زیر میز مشغول جابجایی ودسته کردن

 

خوراکیا بودن واین چنین شد از مراسم چیزی متوجه نشدن

 

اخر مراسم کلی خوراکی تو دستشون بود که تا یه هفته تموم بشو نبودن

 

روزای بعد مراسمم درگیر دانشگاه وکارای روزمره بودم وایام عیدم فقط دو تا کتاب خوندم ودیگر هیچ

 

سال نو برخلاف تمام سالای قبل هیچ آرزویی نداشتم وتخت خوابیدم تا صبح. صبحم بدون اینکه تبریک بگم

 

مثل تمام روزای دیگه صبحانه امو خوردم ومشغول تی وی دیدن شدم 

 

ایام عیدم جز خونه یکی از داییا ومادربزرگم جایی نرفتم واز مهمونا هم پذیرایی نکردم 

 

سیزده بدر هم خونه بودم وبقیه رفتن خونه خواهرم وبعد هم همگی ازونجا رفتن به دل طبیعت وخوش گذرونی

 

منم این وسط  از نبودشون استفاده کردم وفیلم {چ} رو دیدم ویه دل سیر با بعضی از پلاناش گریه کردم

 

عصر هم خواب بودم که متوجه یه صدا از راه پله شدم وبه دنبال کشف صدا رفتم که یهویی قلبم وایساد

 

بعلللللللللله دزد بود که فکر کرده بود کسی خونه نیست وواسه خودش حسابی صید کنه اما تیرش

 

به سنگ خورد وفرار کرد ومنم در کمال بهت  فرار کردنش  و نظاره گرشدم 

 

دوروز بعد هم راهی شهرستان شدم و سال جدید تمام وقت خوابم وفقط یه کتاب خوندم وگاهی هم مقاله

 

میخونم. اوضاع کاری زیاد خوب نیست اما بازم شکر میگذرونیم 

 

خب اینم یه گزارش از این مدت مختصر ومفید فقط واسه اینکه بدقول نشم

 

آهان یه چیز دیگه بگم وبرم. عادت عطر خریدنم نه تنها ترک نشده بلکه تشدید شده وهفته ای دو تا استفاده

 

میکنم  وباید برم کمپ ترک اعتیاد 

 

تا گزارش بعدی بدرود

زمان: 2015-05-04 04:16:37

کاسکو

خیلی خیلی خسته ام اما تا جایی که بتونم این سه روزو مینویسم حالا هر جاش که یادم مونده باشه

 

شنبه رفتم دادگاه  ووکالت نامه امو گذاشتم توپرونده چون امروز دادگاه داشتم.موضوع ملکی بود ویه مقدار

 

سخت وپیچیده .موکلم اومد دادگاه وچون گوشش سنگینه خیلی باهاش حرف زدن ستمه

 

با یکی از فامیلاش اومده بود ومن که حرف میزدم یه بارم اون بهش میگفت تا متوجه بشه

 

پرونده رو که نگاه کردم دیدم مدارک اصلی رو نزاشته وفقط مدارک بی خاصیت واضافی تو پرونده اس

 

کلی عصبی شدم اما سعی کردم آروم باشم گفتم مگه من نگفتم اینارو باید بزاری تو پرونده

 

الان چطور میخوام سند ابطال کنم وقتی سندی که مورد ادعامونه تو پرونده نیست؟

 

خلاصه با قاضی حرف زدم وراضیش کردم جلسه اول مدارک مهم رو به تعداد خواندگان بیارم

 

اصل مدارک رو هم نداشتیم وفرستادمش ثبت اسناد ودفترخونه تا کپی برابر اصل کنه

 

رفتم کانون وکلا یه گوشه دخترا ویه گوشه پسرای هم دوره ای وایساده بودن وتا اومدم داخل

 

ومسئول کانون بهم تبریک گفت همه شروع کردن جیغ وداد کشیدن ودخترا از یه طرف پز میدادن

 

پسرا هم میگفتن شما دخترا خر خونید بایدم رتبه یکتون دختر باشه واز این حرفا

 

بعد رفتم بخش هیئت مدیره که محل اشتغالمو تعیین کنم که یکی از کارمندا پاشد وکلی تبریک گفت

 

وازم پرسید چطوری برنامه ریزی کردی وچی خوندی ؟

 

تا خواستم جواب بدم یکی از دوستام گفت هیچی آقا خر خونی کرده خر خونییییییییی

 

ولی واقعا من مطالعه خاصی نداشتم وهفته آخر چند تا قانون خوندم اما خب بقیه بهش میگن خر خونی

 

گفتن لباس فرم اجباریه وحتما باید سفارش بدید از اصفهان بیارن واونجا هم تلکه ام کردن

 

چند نفر خانم مسئول هم اونجا بودن که گفتن سوگند نامه رو تو باید بخونی

 

هیچی دیگه من از الان نگرانم .بهشون گفتم نمیشه بدید نفر دوم بخونه گفتن نه نفر اول باید بخونه

 

وبقیه پشت سرش تکرار کنن وخیلی از خانواده ها هم تو این مراسم شرکت میکنن

 

یعنی باز من استرس گرفتم وگفتم من نمیخوام مراسم باشم وبعدا میام پروانه میگیرم

 

که کلی خندیدن وگفتن تو چرا اینطوری هستی یعنی انقد برات سخته ؟

 

گفتم اره من راحت نیستم وخجالت میکشم. ولی بازم گفتن امکان نداره  واین وظیفه توئه که بخونیش

 

ویه روز قبلش همه اتون جمع میشید وتمرین میکنید

 

خلاصه الان من تا اون روز خواب ندارم وهر شب خواب میبینم گند زدم البته این دوروز که خواب

 

ندیدم اما از امشب احتمالا خواب ببینم چون این دوشب اصن نخوابیدم

 

بعدش دوستام که توی کانون بودند گیر دادن وگفتن امروز ناهار مهمون ما باش وباید نه نگی

 

وبازم پز دادن وگفتن پرچم ما دخترا بالاست بخاطر اینکه رتبه  اول ودوم هر دو خانم بودند

 

بعد یکی از پسرا گفت حالا خوبه تو رتبه نیاوردی و دوستت اول شده انقد پز میدی اگه خودت بودی

 

دیگه رسانه ای میشد. وبازم واسه هم کری خوندن وبالاخره بعد کلی کل کل من ودوستام رفتیم رستوران

 

تو راه ولوم و تا صد برده بود وافسر بهش گیر داد.اینم گفت سرکار ما امروز خوشحالیم دوستمون اول شده

 

جریمه نکن. اونم گفت آلودگی صوتی ایجاد کردی بعدم گفت دوستت اول شده تو چرا جوگیر شدی

 

حالا نمیدونم صدای بلندم جریمه داره یانه اما خب اتفاقی نیفتاد وبه خیر گذشت وجریمه نشد

 

 رستورانم گذاشته بودن رو سرشون از بس شلوغ بازی درآوردن اما من چون پام میخچه درآورده

 

خیلی پام درد میکرد وزیاد حالم رو براه نبود وساکت بودم . اومدم خونه وسر راه یه جعبه شیرینی

 

گرفتم ورفتم دفتر یه مشاوره داشتم وتا 8:30شب بیرون بودم

 

تا رسیدم گوشیمو یه ربع شارژ کردم ولباس عوض کردم ورفتم ترمینال که برم تهران

 

خیلی خسته بودم وپاهام درد میکرد ویه عرق سرد رو پیشونیم بود وچند دقیقه یه بار قلبم تیر میکشید

 

چشمامو بستم وباز کردم دیدم بغل دستیمم اومده ویه قفس تو دستش بود ویه کاسکو داخلش

 

دیگه تا صبح مغزمو خورد انقد حرف زد. نصف شبم قفسش افتاد روم ودستم خورد وخاکشیر شد

 

پراشو میکند ومیگفت ای وای کندم. به خانمه میگفت مامان تاریکه

 

خانمه هم عین یه بچه باهاش رفتار میکرد وکل اتوبوس دور این قفس جمع شده بودند

 

چند تا مسافر بود که میدونستم تو کار فروش آجیل هستن چون خیلی اقتصادی بودن تمام شب از خانمه

 

پرسیدن چقد پولشه واینم هر بار میگفت 15میلیون.بعدم تبلتشو دراورد وشروع کرد به گیم

 

سنش خیلی زیاد بود تقریبا 70سال داشت وهمین تبلتش باعث شده بود اون چند مسافر مدام سرشون

 

به طرف صندلی ما باشه وبه ترکی بگن واین تبلت رو مسخره کنن وبخندنواعصاب خورد کن بودن

 

صبح که رسیدم رفتم نماز خوندم ویه کم دراز کشیدم اما خیلی سرد بود وبخاری هم نداشت

 

گوشیمو خواستم شارژ کنم اما ترسیدم خوابم ببره وگوشیمو کش برن.ساعت هفت مامورای شهرداری

 

اومدن وطبق معمول گفتن باید درو قفل کنیم وهمه باید برن بیرون

 

از روز قبلش هنوزشامم نخورده بودم وحالمم مساعد نبود ومیل نداشتم. یه کیک وگاز زدم اما نتونستم

 

بخورم وانداختم سطل اشغال ورفتم مترو. تقریبا دو تا ایستگاه هم پیاده اومدو اون مسیر تاکسی

 

نبود. رسیدم دانشگاه گفتن ساعت یازده کلاس داریم رفتم نمازخونه ونیم ساعت خوابیدم خیلی گرم

 

بود  وهمون نیم ساعت خیلی لذت بخش بود

 

بقیه همکلاسیا نیومده بودن وکلاس با سه نفر تشکیل شد کلاس خوبی بود وکسالت بار نبود

 

ازونجا دراومدیم که به کلاس بعدی برسیم همکلاسیم گفت قبلش ناهار بخوریم ومنم حرفی نزدم

 

بازم غذام ونتونستم بخورم وسر هم دو سه لقمه خوردم وگذاشتم توکیفم وتو کلاسم فقط یه چای خوردم

 

نمازمو خوندم وکم کم دو تا دیگه از همکلاسیامون اومدن وبعد کلاس رفتم ترمینال

 

بلیطمو گرفتم ویه چای گرفتم اما بازم بی اشتها بودم وغذامم ریختم دور. اومدم تو محوطه که یه کم

 

بشینم چون درد پام خیلی خیلی زیاد شده بود وهر قدمی که برمیداشتم جونم به لبم میرسید

 

یکی از متصدیای باجه گیرداده بود که مقصدتون کجاست؟ گفتم آقای محترم من بلیط دارم شما لازم

 

نیست برا من کاری انجام بدید. میگفت شماره منو که ندارید اونو  یادداشت کنید هر وقت خواستید

 

زنگ بزنید براتون رزرو کنم .حرف حالیش نمیشد آخرش داد کشیدم سرش وگفتم بلیط نمیخوام

 

شب خیلی خسته بودم اما نمیتونستم بخوابم وهم درد پام وهم کمی  فضای صندلیا کلافه ام کرده بود

 

صبح تا رسیدم رفتم دوش گرفتم وزیر کتری وروشن کردم وچای خوردم ونخوابیدم

 

یه نگاه به پرونده انداختم وحرفامو تو ذهنم مرور کردم ورفتم دادگاه

 

در کل بد نبود و وکیل طرف گفت ما حاضریم مصالحه کنیم ومنم گفتم کارشناس بیاد هر چقد قیمت

 

گفت سهم موکلمو به همون میزان بخرید تا پرونده رو مختومه کنیم

 

بعد جلسه رفتم واحد ابلاغ وبرگه هامو گرفتم وچند تا هم کپی لازم داشتم که باید دادستان دستور میداد

 

تا وارد اتاقش شدم گفت بیا ازت سوال دارم به موقع اومدی ونظرمو درمورد یه موضوع پرسید

 

ووقتی من نظرمو گفتم همکارشم کنارش بود یه لبخند زد وگفت دادستان هم همین نظرو دارند

 

وزیر برگه یه چیزی نوشت وگفت همینو ببر بهشون ابلاغ کن

 

اومدم خونه یه جنازه به تمام معنا بودم اما تا همین لحظه از خواب خبری نبوده واحتمالا از الان

 

یه خواب دو ساعتی داشته باشم وبعد هم به کارای دیگه ام برسم

 

 

برچسب ها: بیدار شدم , کردم چند , نگاه کردم , نگاه انداختم , نوشته بود , فکر وخیال , بودم اما , اما بازم , این همه , صبح بیدار , گرفتم , بیدار , دقیقه , برنامه , خوردم , خوندم , نداشت , خریدم , دردسر , اجاره , دیروز , همانا , مسئله , داشته , کتاب خوندم , اخر مراسم , مادر ودایی , مراسم , خوندم , متوجه , روزای , اینکه , گزارش , استفاده , درگیر , ودایی , میکنم , حسابی , برنامه , پذیرایی , خوراکیا , بدقول , خیلی خسته بودم , خیلی خسته , اول شده , خیلی زیاد , خسته بودم , کردم ورفتم , شده بود , رسیدم رفتم , بودم اما , درد پام , اومدم خونه , درد میکرد , تبریک گفت , کردم دیدم , ر
زمان: 2015-05-04 04:16:39

بی تفاوت

 لیوان سرامیکی چای ام را با دو قند برمیدارم و از اتاق خارج میشوم، سعی میکنم جمعه

 

را به خودم اختصاص دهم، برایم نه مهم باشد که فلان پرونده را باید مطالعه کنم و نه مهم

 

باشد که کجای دنیا اتفاقی برای نگران شدن افتاده است. میخواهم یک روز را بی تفاوت

 

زندگی کنم فقط یک روز.... و همین بی تفاوتی را از خواندن رمان شروع میکنم 

 

با اینکه سابفه ندارد که فیلم یا مطلبی رو دو بار ببینم یا بخوانم اما امروز فقط از سر

 

بی تفاوت بودن برای دومین بار رمان دالان بهشت را باز میکنم. گیره موهایم را باز

 

کرده و دراز میکشم. دوباره از بین لباسهایم ست مشکی را پوشیده ام. هیچ گاه علایقم

 

تغییر نمیکند مثل همین رنگ سیاه لباسم..... شخصیت داستان دخترکی لجباز است که

 

فقر نچشیده وفقرا را هم درک نمیکند و از سر حسادت و خودشیفتگی در نهایت زندکی

 

اش در برهه ای فرو میپاشد و بعد از چند سال رابطه پایان یافته با همسرش دوباره 

 

از سر گرفته میشود...چرا این داستان را برای بار دوم انتخاب کرده ام نمیدانم 

 

شاید اگر حوصله دانلود کردن را داشتم ترجیح میدهم رمان بر باد رفته و یا گناهکار را 

 

دوباره بخوانم اما بی تفاوت بودن شاید دلیل انتخاب همین رمان بوده است.

 

چای ام سرد شده از نظرم چای باید لب سوز باشد و نمیتوانم چای سرد را بالا بکشم

 

اگر مادرم در آن لحظه بود میگفت این لیوان کل خانواده را سیر میکند استکانت را 

 

کوچک انتخاب کن کل خونت را خشکانده ای با این همه چای...

 

درست مانند کودکی امان که هر وقت قند بیشتری برمیداشتیم مادرم میگفت به دندانهایت

 

رحم کن فردا که به حق پنج تن کرم زده شدن کسی نیست ناله های تو را گوش کند

 

و بعد هم قندان را در چشم به هم زدنی از جلوی چشممان برمیداشت و در گوشه ای

 

پنهان میکرد.... دلم یک لیوان بزرگ ذرت مکزیکی میخواست اما حال شال وکلاه 

 

کردن و بیرون رفتن را نداشتم... موهای باز شده کلافه ام میکنند و دوباره با کش

 

آنها را بالای سرم جمع میکنم. چشمانم گرم خواب میشود و بعد از یک ساعت با یخ

 

زدن انگشتانم و باز هم همان درد عصبی پاهایم بیدار میشوم... قلقش را بلد شده ام 

 

ماساژ میدهم و کم کم از جایم بلند میشوم... تلفنم را از دسترس خارج کرده ام 

 

حوصله شنیدن صدای هیچ بشری را ندارم.... جمعه را میخواهم برای خودم باشم 

 

فقط خودم.... در آینه به خودم نگاه میکنم سر تا پا مشکی پوشیده ام ...دلم میگیرد

 

چمدان لباسهایم را نگاه میکنم دنبال لباسی با رگه سفید میگردم اما پیدا نمیکنم....

 

با خودم  میگویم این بار حتما ست نایک سفید میخرم... دلم پوسید با این لباسها

 

رمان را نصفه نیمه رها میکنم خودم را خوب میشناسم هیچ چیز تکراری را دوست 

 

ندارم... از کتاب ولباس تکراری گرفته تا هر چیز تکراری که فکرش را میکنم

 

برای خودم یک صفحه از آرزوهایم را مینویسم آرزوهایی کوچک ودست یافتنی

 

لذتهای کوچک را فقط مینویسم... مثلا داشتن یک ست نقره زیبا پر از نگین های ظریف

 

این را سر ماه به خودم قول میدهم که حتما از  فلان مغازه که بارها از پشت ویترینش 

 

دیده ام بخرم...یک ست لباس سفید مارک نایک این را هم همین ماه میخرم 

 

یک شانه چوبی مانند شانه قدیمی مادربزرگم که ان وقتها فکر میکردم فقط پیرزنان

 

نیمه کچل با موهای سرخ ازین شانه ها دارند...

 

و حتی یک لیوان ذرت مکزیکی که مدتهاست از کنار بساطش رد میشوم اما فرصت 

 

خریدنش را ندارم.... وای خدای من حتی کوچکترینها را از خودم دریغ کرده بودم 

 

آن وقت دنبال رویاهای بزرگ بودم.... چقدر به خودم مدیونم...

برچسب ها: بیدار شدم , کردم چند , نگاه کردم , نگاه انداختم , نوشته بود , فکر وخیال , بودم اما , اما بازم , این همه , صبح بیدار , گرفتم , بیدار , دقیقه , برنامه , خوردم , خوندم , نداشت , خریدم , دردسر , اجاره , دیروز , همانا , مسئله , داشته , کتاب خوندم , اخر مراسم , مادر ودایی , مراسم , خوندم , متوجه , روزای , اینکه , گزارش , استفاده , درگیر , ودایی , میکنم , حسابی , برنامه , پذیرایی , خوراکیا , بدقول , خیلی خسته بودم , خیلی خسته , اول شده , خیلی زیاد , خسته بودم , کردم ورفتم , شده بود , رسیدم رفتم , بودم اما , درد پام , اومدم خونه , درد میکرد , تبریک گفت , کردم دیدم , ر , نگاه میکنم , چیز تکراری , برای خودم , ذرت مکزیکی , تفاوت بودن , بخوانم اما , میکنم , لیوان , میدهم , ندارم , میشوم , تکراری , تفاوت , مینویسم , مکزیکی , موهای , میگفت , حوصل
زمان: 2018-01-24 21:00:02

چوپان دروغگو

پسربچه سه چهارساله ای که با لپهای قرمز و پوستی سفید وموهای بور با کاپشنی سرمه ای

 

که شالگردنش را دور گردنش پیچیده از لای در به افراد داخل اجرای احکام خیره شده

 

کارمند دادگاه به او لبخند میزند و میگوید بیا بهت شیرینی بدم....

 

انگشتش را به دهانش میگیرد و کنجکاو میشود که چه چیزی در دست کارمند است 

 

چشمانش را ریز میکند و حالت نیم خیز به او نگاه میکند وقتی مطمین میشود خوراکی است

 

سمت او میدود کمی پا بلندی میکند و شکلات را که گرفت فرار میکند و در گوشه ای

 

مشغول خوردنش میشود. مادرش میگوید پسرم تشکر کن اما پسر گوشش به این حرفها

 

بدهکار نیست. پسر بچه شیرین و بانمکی است از آنها که دلم میخواهد لپ هایش را چنان

 

بکشم که صدایش هفت کوچه آن طرف تر برود. دوستم میگوید کودک ازار بجای کشیدن

 

لپهایش ببوسش. میگویم با بوسیدن نمیتوانم به او ابراز علاقه کنم باید گازش بگیرم ....

 

مثل همیشه این کارمند زیر کار در رو حواله ام میدهد به فردا...

 

میگویم من فردا کار دارم باید امروز کارم را انجام دهم.. هر چقدر که معطلی دارد 

 

مهم نیس صبر میکنم. با چشمان غضب زده وطلبکار خیره میشود و میگوید خود دانی 

 

رییس نیست امضا کند. میگویم اشکال ندارد شما نامه اش را بنویس مطمین شوم روز دیگر

 

می ایم امضایش را میگیرم. زیر لب با زبان ترکی چیزی میگوید که اهمیت نمیدهم 

 

از جایم بلند میشوم و میگویم من بیرون منتظرم... بدون جواب دوباره نگاهی میرغضبانه

 

می اندازد. روی یکی از نیمکتها مینشینم و کتاب زبانم را از کیفم بیرون می اورم 

 

و مشغول ترجمه صفحات تعیین شده میشوم. اکثر لغات را بلدم و فقط مرور میکنم 

 

حضور مردی را کنارم احساس میکنم سلام میدهد یکی از وکلاس مانند وحشت زده ها

 

دستپاچه میشوم و بعد از جواب سلام میگوید کارتان انجام شد؟ از صبح اینجا میبینمتان

 

سرسری میگویم بله تقریبا و از جایم بلند میشوم به سمت اتاق اجرای احکام میروم 

 

بعد از چند دقیقه همان وکیل هم به اجرای احکام می اید، بی حرف به کتابم خیره میشوم

 

کارمند که برای انجام کاری بیرون از اتاق میرود از فرصت استفاده کرده و با لبخندی

 

میگوید افسرده به نظر میرسید اخیرا مشکلی پیش آمده؟

 

در دلم او را به ماتحت اسب نادرشاه حواله میدهم و میگویم خیر و دوباره بیرون از اتاق

 

میروم. هم صحبتی با او را دوسندارم.. سرک کشیدن در زندگی دیگران برای اغلب

 

وکلای این ناحیه جنبه فان پیدا کرده است... همگی از دم تبحر خاصی در ساختن شایعه

 

دارند. انگشت پایم درد میکند دلم میخواهد قطعش کنم تا از شر این درد خلاص شوم 

 

در همین حین مردی جوان به طرفم آمده و سلام میکند و میگوید ممکن است شماره بدهید

 

برای پرونده ام تماس بگیرم؟ از خنده موذیانه اش بدم می اید میگویم من وکیل این ناحیه

 

نیستم از تهران آمده ام متاسفم نمیتوانم کمکی کنم... حالا چرا تهران را انتخاب کردم نمیدانم

 

یک ربع بعد جلسه رسیدگی ام شروع میشود چند دقیقه بعد همان مرد روبرویم به عنوان

 

طرف پرونده می نشیند و وقتی قاضی رو به من می گوید مصالحه کنید قبل از پاسخ 

 

من میگوید وکیلشان از تهران آمده خودشان هم که اهل شیرازند من چگونه پیدایشان

 

کنم برای مصالحه؟ قاضی فوری پاسخ میدهد وکیلشان همینجاس تو اگر مصالحه کنی

 

برو دفترش.... آب میشوم ته دروغم به این زودی درآمد. با کلی علامت سوال روی

 

سرش به من نگاه میکند و دوباره لبخند میزند. در دلم میگوید زهر مار روی اب بخندی

 

 

بعد از جلسه فوری اتاق را ترک میکنم و خود را گم و گور میکنم. همچنان درد پا ادامه

 

دارد و هم چنان میخچه خیال خوب شدن ندارد.....

 

پی نوشت:مردم عجیبی هستیم خیلی عجیب آنقدر که هرچیزی را بدون تفکر لایک میکنیم..طرف پدرش فوت کرده عکس سنگ قبرش را در صفحه اینستایش گذاشته ملت همگی هجوم برده و لایک کرده اند. لایک برای چه؟چه چیز این عکس را پسندیده ای؟غم و داغ صاحب عزا دیدنی یا لایک کردنی است؟تفکر تفکر.....روزی دور خواهم شد ازین خاک غربب

 

 

برچسب ها: بیدار شدم , کردم چند , نگاه کردم , نگاه انداختم , نوشته بود , فکر وخیال , بودم اما , اما بازم , این همه , صبح بیدار , گرفتم , بیدار , دقیقه , برنامه , خوردم , خوندم , نداشت , خریدم , دردسر , اجاره , دیروز , همانا , مسئله , داشته , کتاب خوندم , اخر مراسم , مادر ودایی , مراسم , خوندم , متوجه , روزای , اینکه , گزارش , استفاده , درگیر , ودایی , میکنم , حسابی , برنامه , پذیرایی , خوراکیا , بدقول , خیلی خسته بودم , خیلی خسته , اول شده , خیلی زیاد , خسته بودم , کردم ورفتم , شده بود , رسیدم رفتم , بودم اما , درد پام , اومدم خونه , درد میکرد , تبریک گفت , کردم دیدم , ر , نگاه میکنم , چیز تکراری , برای خودم , ذرت مکزیکی , تفاوت بودن , بخوانم اما , میکنم , لیوان , میدهم , ندارم , میشوم , تکراری , تفاوت , مینویسم , مکزیکی , موهای , میگفت , حوصل , جایم بلند میشوم , اجرای احکام , چند دقیقه , این ناحیه , تهران آمده , بلند میشوم , جایم بلند , لبخند میزند , نگاه میکند , دلم میخواهد , میگوید , میکند , میگویم , میشو
زمان: 2018-01-24 21:00:07

گردش زمستانی

درد شدیدی درسرتاسر پایم میپیچد و بعد هم دچار گرفتگی میشود، فقط در آن لحظه میتوانم فریاد

 

بکشم، با خود میگویم خدایا پایم فلج نشود، بغض میکنم و مفهوم حرفهای مادرم را گویی در همان

 

لحظه درک میکنم. چند دقیقه بعد لنگان لنگان بعد از ماساژ از جایم بلند میشوم. تمام شب را با 

 

کابوس سپری کرده ام، موهایم را که شلخته دورم ریخته اند شانه میزنم و بالای سرم میبندم

 

بدون فکر کردن به برنامه ام دوباره به رختخواب پناه میبرم، درد پایم کمتر نشده است 

 

یک ساعت دیگر هم میخوابم و باز هم با کابوس بیدار میشوم، لرز خفیفی بدنم را تکان میدهد

 

از سر ناچاری بیدار میشوم و برای انجام کارهایم روانه دادگاه میشوم، موکلم پیرمردی 

 

بسیار پولدار و در عین حال حسابگر و به قول مادرم نان به نرخ روز خور است، 

 

من او را پیرمرد پرحاشیه نامیده ام، اولین تماس روی گوشی همین پیرمرد است به او میگویم

 

ساعت دوازده تماس میگیرم، به حرف هیچ وکیلی قانع نمیشود و از هر کس چیزی میپرسد 

 

و همیشه خدا وکیلش را متهم به کم کاری وگاه تبانی میکند، از آن دسته آدمهایی است که قسم

 

خورده ام تحت هر شرایطی دیگر من بعد با او کار نکنم. روی نیمکت دادگستری چند نفر

 

از دوستانم جمع شده اند و در حال بگو بخندند، با سر سلام میدهم اما مرا صد میزنند که بیا

 

اینجا، به ساعتم اشاره میکنم که عجله دارم اما میگویند حالا بیا چند دقیقه بعد میروی

 

برنامه سفر میچینند که برای آخر ماه برویم، میگویم نه اینکه سفر چند روز پیشتان اوکی

 

شد این بارم مثل دفعه قبل برنامه ریزی میکنم و کنسل میکنید

 

میگویند این بار فرق دارد اگر هستی قول میدهیم که برویم. میگویم نمیدانم اوضاع مالی ام

 

به هم ریخته است شاید تا سر ماه نتوانم هزینه هایم را تامین کنم که از مازاد آن سفر بروم

 

باید یک جوری حساب کتاب کنم که کم نیاورم. دلم یک سفر به جای دور میخواهد که از این 

 

شهر و حال وهوایش دور شوم. مدتهاست که به فکر سفرم اما جور نمیشود.

 

کارهایم که تمام میشود هم چنان دوستانم را در سالن میبینم در حال صحبتن و خانم عریضه 

 

نویس هم به آنها پیوسته و سه نفری در حال خوش وبشند. این خانم هر وقت مرا میبیند 

 

درمورد کاشت ناخن، کلاس رقص، شنا، ورزش وووو میپرسد میگویم حالا چرا فکر میکنی

 

من همه اینهارا انجام داده ام که از من میپرسی؟ میگوید میدانم تو اکتیوی و به همه کارهایت

 

میرسی و ورزش میکنی برای همین میخواهم نظرت را بدانم. مصداق آش نخورده و دهان 

 

سوخته شده ام. هیچ جا نرفته و همه جا رفته ام ........

 

میگویند موافقی همین الان کار را تعطیل کنیم و به گردش برویم؟

 

میگویم منکه کارهایم را انجام داده ام شمایید که از صبح روی این نیمکت در حال کنفرانس

 

دادن هستید موافقم اما کجا برویم؟

 

فلان رستوران...

 

میگویم اما من به پیرمرد پرحاشیه قول داده ام امروز پرونده اش را پیگیر شوم بگذاریم فردا

 

- بیا بروی سر راه آن را هم بپرس بعد میرویم

 

- باشد اما لباسهایم را عوض نکرده ام حداقل شال سر کنم 

 

بلند میخندند و میگویند آخر تو که چادری هستی چه فرقی دارد چه لباسی بپوشی وقتی 

 

زیر چادرت میماند...

 

پیرمرد پرحاشیه به ماشینش تکیه داده و  از دور تا مرا میبیند دستی تکان میدهد، با هم 

 

وارد دادگاه میشویم و بعد از نیم ساعت الافی از دادگاه خارج میشوم.

 

فضای این رستوران را بسیار دوست دارم فضایی کاملا سنتی وکلاسیک  با حوضچه ای وسط رستوران 

 

پر از ماهی های قرمز و درشت. چند کوزه داخل آب انداخته اند، دور تا دور رستوران آلاچیق

 

مانند با قالیچه هایی زیبا و پشتی های سنتی چیده شده است. رستوران مرکب از دو بافت 

 

سنتی و کلاسیک است. در قسمت کلاسیک میزهایی با پایه های بلند و رومیزی سفید چیده 

 

شده که اغلب مشتریان به آن طرف نمیروند و ترجیح میدهند در قسمت سنتی بنشینند

 

روی دیوار نقوشی متفاوت با آجرهای سه سانتی وجود دارد. دوستم میگوید کجا بنشینیم

 

من از هیاهو خوشم نمی اید و همیشه جای دنج رستوران مینشینم. جایی که رفت وامد حداقل

 

باشد. بعد از ناهار پیشنهاد میدهند پارک جنگلی برویم. با وجود اینکه تب ولرزم خیلی 

 

بهبود نیافته اما قبول میکنم. پارک در یک جایی تپه مانند پر از درختهای کشیده است که 

 

بخاطر سرما و اول هفته بودن پرنده هم پر نمیزند اما جای زیبایی است اگر زمستان رونقش

 

را نمگیرفت. ده دقیقه ای آنجا قدم میزنیم و بعد از خوردن چای که حسابی در این هوا میچسبد

 

راهی دفتر میشویم. حوصله نشستن در دفتر را ندارم پرونده ام را برمیدارم و برمیگردم 

 

چای دم میکنم، دلم چند ساعت خواب زیر کرسی مادر بزرگ را میخواهد

 

چشم که باز میکردم کاسه انار، نخودچی کشمش، گلپر و استکان های کمرباریک چای و قوری

 

شاه عباسی روی کرسی چیده شده بود. دلم از همان خوابها میخواهد...........

برچسب ها: بیدار شدم , کردم چند , نگاه کردم , نگاه انداختم , نوشته بود , فکر وخیال , بودم اما , اما بازم , این همه , صبح بیدار , گرفتم , بیدار , دقیقه , برنامه , خوردم , خوندم , نداشت , خریدم , دردسر , اجاره , دیروز , همانا , مسئله , داشته , کتاب خوندم , اخر مراسم , مادر ودایی , مراسم , خوندم , متوجه , روزای , اینکه , گزارش , استفاده , درگیر , ودایی , میکنم , حسابی , برنامه , پذیرایی , خوراکیا , بدقول , خیلی خسته بودم , خیلی خسته , اول شده , خیلی زیاد , خسته بودم , کردم ورفتم , شده بود , رسیدم رفتم , بودم اما , درد پام , اومدم خونه , درد میکرد , تبریک گفت , کردم دیدم , ر , نگاه میکنم , چیز تکراری , برای خودم , ذرت مکزیکی , تفاوت بودن , بخوانم اما , میکنم , لیوان , میدهم , ندارم , میشوم , تکراری , تفاوت , مینویسم , مکزیکی , موهای , میگفت , حوصل , جایم بلند میشوم , اجرای احکام , چند دقیقه , این ناحیه , تهران آمده , بلند میشوم , جایم بلند , لبخند میزند , نگاه میکند , دلم میخواهد , میگوید , میکند , میگویم , میشو , پیرمرد پرحاشیه , چیده شده , انجام داده , چند دقیقه , دقیقه بعد , میگویم , رستوران , میکنم , پیرمرد , میگویند , کارهایم , دادگاه , میخواهد , انجام , پرحاشیه , دقیقه , برنا
زمان: 2018-01-24 21:00:10

موکل بی اعصاب

مرد میانسال به همراه دو نفر دیگر روی صندلی های روبرویم جای میگیرند، مدارکش را روی

 

میزم پخش میکند و با زبان ترکی شروع به صحبت میکند، شغلش بنگاه املاک و مسکن است 

 

معمولا از این قشر فراری ام، گرچه نمیتوان استقرای ناقص کرد اما در اغلب موارد این صنف

 

افرادی حیله گر، منفعت طلب هستند که یک ((نه)) گفتن از همان بدو ورود بهتر از چندین 

 

سال حرف وحدیث شنیدن است. شروع به صحبت میکند، مبلغش ناچیز است و از طرفی 

 

موضوع به گونه ای است که نمیتوان به وی قول رای موافق داد. مدارکش را بررسی میکنم

 

و میگویم میتوانم برایتان دادخواست تنظیم کنم، صدایش را کمی بالا میبرد و میگوید نه میخواهم

 

وکالت بدهم حوصله دادگاه و پاسگاه رفتن ندارم. ....

 

اما بنده دانشجو هستم بیشتر مواقع مسیرشهرستان و تبریز در ترددم.نمیخواهم در حقتان اجحاف 

 

شود و خدای ناکرده آن طور که باید پیگیر پرونده اتان نباشم...

 

ناراحت میشود و با غضب از روی صندلی بلند میشود و میگوید نه خانم حرف دانشجو بودنتان

 

نیست شما وکلا کم را قبول نمیکنید و دنبال پول زیادید. وگرنه اگر مبلغ زیاد بود قبول میکردی

 

توهینش را نشنیده میگیرم و میگویم اما بنده وکیلم و حق دارم موضوع را بررسی و قبول 

 

یا رد کنم و در خصوص این پرونده هم شرمنده ام....

 

راستش به خاطر مساله دیگر از قبولش امتناع میکنم.... میدانم که فرد خوشنامی نیست وبا 

 

برخی قضاتم درگیر است. دریافت حق الوکاله حتی اگر چشمگیر هم باشد ارزش دخالت در 

 

چنین پرونده ای را ندارد..... با دلخوری دفتر را ترک میکند و همراهانش را نیز از دادن 

 

وکالت منصرف میکند... واسطه ای که مرا معرفی کرده بود چند دقیقه بعد تماس میگیرد

 

و میگوید آخر چرا مشتری میپرانی؟ تو پرونده را میگرفتی و به یکی از دوستانت میدادی

 

کارمیکرد. کلی پرونده دارد و میتواند در عرض یک سال وضعیت مالی ات را عوض کند

 

میگویم اما بنده مسئولم وقتی به دفترم مراجعه میکنند و کار را میسپارند سهل انگاری نکنم

 

و خود پیگیر باشم. این آقا به بنده اعتماد کرده نه به همکارم. پس بهتر است همان اول کار

 

با او رو راست بوده و عطایش را به لقایش ببخشم...

 

این هم از شغل پر دردسر وکالت.... لابد با خود میگوید عجب زن از دماغ فیل افتاده ای است

 

و مطمئنم بعد از دفتر من چند جای دیگر سر زده و غیبتم را خواهد کرد...

 

و آنها هم تایید میکنند که بله او زنی متکبر و خود خواه است و فکر میکند  آسمان باز شده 

 

و این یک نفر به زمین افتاده ..... 

 

شقیقه هایم به شدت درد میگیرد، چشمانم را میبندم و به صندلی تکیه میدهم...

 

خدایا مرا از این قضاوتهای عجولانه حفظ کن.....

برچسب ها: بیدار شدم , کردم چند , نگاه کردم , نگاه انداختم , نوشته بود , فکر وخیال , بودم اما , اما بازم , این همه , صبح بیدار , گرفتم , بیدار , دقیقه , برنامه , خوردم , خوندم , نداشت , خریدم , دردسر , اجاره , دیروز , همانا , مسئله , داشته , کتاب خوندم , اخر مراسم , مادر ودایی , مراسم , خوندم , متوجه , روزای , اینکه , گزارش , استفاده , درگیر , ودایی , میکنم , حسابی , برنامه , پذیرایی , خوراکیا , بدقول , خیلی خسته بودم , خیلی خسته , اول شده , خیلی زیاد , خسته بودم , کردم ورفتم , شده بود , رسیدم رفتم , بودم اما , درد پام , اومدم خونه , درد میکرد , تبریک گفت , کردم دیدم , ر , نگاه میکنم , چیز تکراری , برای خودم , ذرت مکزیکی , تفاوت بودن , بخوانم اما , میکنم , لیوان , میدهم , ندارم , میشوم , تکراری , تفاوت , مینویسم , مکزیکی , موهای , میگفت , حوصل , جایم بلند میشوم , اجرای احکام , چند دقیقه , این ناحیه , تهران آمده , بلند میشوم , جایم بلند , لبخند میزند , نگاه میکند , دلم میخواهد , میگوید , میکند , میگویم , میشو , پیرمرد پرحاشیه , چیده شده , انجام داده , چند دقیقه , دقیقه بعد , میگویم , رستوران , میکنم , پیرمرد , میگویند , کارهایم , دادگاه , میخواهد , انجام , پرحاشیه , دقیقه , برنا , اما بنده , میگویم اما , صحبت میکند، , روی صندلی , پرونده , میگوید , میکند , صندلی , وکالت , میگویم , مدارکش , میشود , میکنند , افتاده , پیگیر , دانشجو , میکنم , موضوع , نمیتو
زمان: 2018-01-24 21:00:13

احوالات بیمار

بیخوابی شب گذشته باعث میشود که کم حرف و فرو رفته در لاک خود حرکات ورزشی را با 

 

موزیک لایت ورزشی انجام دهم، یکی از هم باشگاهیا چند باری لبخند میزند سعی میکنم پاسخ 

 

لبخندش را با لبخندی کوتاه جواب دهم، موقع دویدن دور باشگاه گوشه ای می ایستم و با دستگاه 

 

کار میکنم همان خانم نزدیک میشود و میپرسد حالت خوب است؟ میگویم بله ممنون

 

اما ظاهرت که خلاف آن را نشان میدهد

 

- نه خسته ام. 

 

اما حقیقت آن است که از خستگی نیست علائم سرماخوردگی است یعنی تا یک ماه آینده 

 

بساطی داریم با این بیماری. ساعت باشگاه را نگاه میکنم کمتر از یک ساعت دیگر باید در 

 

دادگاه حاضر باشم. وقتی با قاضی این شعبه جلسه دارم دچار تیک عصبی میشوم. لباسهایم را 

 

میپوشم وبه طرف دادگاه میروم، دم درب یکی از موکلینم را زیارت میکنم، از آن سریشهایی

 

است که هر روز همین نقطه بساط میکند و منتظر نتیجه پرونده اش است....

 

هر کس مرا با او میبیند لبخند موذیانه ای میزند و میگوید موکلت نمیخواهد یک روز استراحت

 

کند؟ با اکراه جواب سلامش را میدهم و میگویم آخر از دو روز قبل تا حالا چه معجزه ای

 

رخ داده که باز هم راهی اینجا شده ای؟ 

 

میگوید خانیم من قلبم هم دو سه روز است درد میکند. این هم از همان حمله است. 

 

یکهویی میبینی میدوم میدوم در خواب مادرم هم میگرخد. دکتر داروی اعصاب هم برایم

 

نوشته است روزی دو قرص میخورم با مادرم میخوابیم

 

میگویم حالا چرا قرصها را به مادرت میدهی به او که حمله نشده؟؟

 

میگوید خانیم به منکه حمله شده وقتی من در خواب بدوم مادرم هم میگرخد پس دوتایی میخوریم

 

که اگر من دویدم او نگرخد....

 

به حق چیزهای ندیده این دیگر چه اعجوبه ای است... میگویم آخر قلب دردت را از کجا به 

 

قضیه یک سال قبل میچسبانی؟ باز پاسخ میدهد من میدانم آن فلان فلان شده که به من حمله 

 

کرد قلبم هم از کار افتاد.....

 

میترسم آنقدر برود و بیاید که آخر سر پول خون سه نفر را از آن فلک زده بگیرد

 

تمام داروهایش را با خودش حمل میکند ویکی یکی برای دادیار کاربرد آن را شرح میدهد

 

وارد شعبه که میشوم از همان سوال اول میدانم که باز هم با او مکافاتی خواهم داشت...

 

اول از همه به وکالتنامه ام گیر میدهد که چرا نسخه کپی تحویل میدهی؟

 

میگویم خب منع قانونی ندارد در فلان قانون رونوشت مثبت سمت کافیست خب فرق من با 

 

ولی وقیم و دیگر افراد چیست که نتوانم رونوشت ارائه دهم؟

 

میدانم کمی دیگر ادامه بدهم حتما قاطی میکند جواب مابقی سوالهایش را طوری میدهم که 

 

گویی حق مسلم با اوست. حوصله اوقات تلخی ندارم آن هم درست امروز که تن وبدنم میلرزد

 

چند باری همه چیز را زیرو رو میکند و در پایان هم میگوید بیا امضا کن. 

 

من به ندرت لبخند این قاضی را به یاد دارم همیشه سگرمه هایش در هم است و پر از انرژی

 

منفی است. تصور خوبی هم از من ندارد و من هم دلم نمیخواهد با او مواجهه شوم....

 

بعد از دادگاه با بدنی یخ زده و سرمازده خود را به دفتر میرسانم.... دوستم میگوید دستانت

 

یخ زده رنگ به رو نداری بیا برویم دکتر.... اما امتناع میکنم مثل همیشه که در آخرین لحظات

 

راهی بیمارستان میشوم.....

 

امسال نه پاییز به معنای واقعی کلمه دیدیم ونه زمستان.... هر چه بود و هست بیماری و شل کن

 

سفت کنهای این دو فصل است

برچسب ها: بیدار شدم , کردم چند , نگاه کردم , نگاه انداختم , نوشته بود , فکر وخیال , بودم اما , اما بازم , این همه , صبح بیدار , گرفتم , بیدار , دقیقه , برنامه , خوردم , خوندم , نداشت , خریدم , دردسر , اجاره , دیروز , همانا , مسئله , داشته , کتاب خوندم , اخر مراسم , مادر ودایی , مراسم , خوندم , متوجه , روزای , اینکه , گزارش , استفاده , درگیر , ودایی , میکنم , حسابی , برنامه , پذیرایی , خوراکیا , بدقول , خیلی خسته بودم , خیلی خسته , اول شده , خیلی زیاد , خسته بودم , کردم ورفتم , شده بود , رسیدم رفتم , بودم اما , درد پام , اومدم خونه , درد میکرد , تبریک گفت , کردم دیدم , ر , نگاه میکنم , چیز تکراری , برای خودم , ذرت مکزیکی , تفاوت بودن , بخوانم اما , میکنم , لیوان , میدهم , ندارم , میشوم , تکراری , تفاوت , مینویسم , مکزیکی , موهای , میگفت , حوصل , جایم بلند میشوم , اجرای احکام , چند دقیقه , این ناحیه , تهران آمده , بلند میشوم , جایم بلند , لبخند میزند , نگاه میکند , دلم میخواهد , میگوید , میکند , میگویم , میشو , پیرمرد پرحاشیه , چیده شده , انجام داده , چند دقیقه , دقیقه بعد , میگویم , رستوران , میکنم , پیرمرد , میگویند , کارهایم , دادگاه , میخواهد , انجام , پرحاشیه , دقیقه , برنا , اما بنده , میگویم اما , صحبت میکند، , روی صندلی , پرونده , میگوید , میکند , صندلی , وکالت , میگویم , مدارکش , میشود , میکنند , افتاده , پیگیر , دانشجو , میکنم , موضوع , نمیتو , میگوید خانیم , میگویم آخر , چند باری , میگویم , میکند , میگوید , میدهد , میکنم , میدانم , مادرم , دادگاه , میشوم , لبخند , میگرخد , ورزشی , ندارد , رونوشت , میدوم , خانیم , باش
زمان: 2018-01-24 21:00:14

زمستان

از کنار پیرمرد لبو فروش عبور میکنم، دستانش یخ زده است چشمانش فروغ ندارد شاید مانند خیلی از 

 

آدمهای امروز مرده ای متحرک است.با چشمانش التماس میکند که از او ظرفی لبو بخرند. نمیدانم چند 

 

سر عائله دارد اما قطعا نیاز او را در سرمای زمستان به کار کردن وادار نموده است. مثل ساعت خاطراتی

 

در ذهنم مرور میشود، از دیدن این صحنه ها دلم به درد می اید. تا کی شاهد این قبیل آدمها و فقر هستیم

 

چند قدم آنطرف تر پیرمردی دیگر مشغول فروختن کبریت است. و چند کیسه هم روی زمین قرارداده

 

اخر تا شب مگر چقد میشود کبریت فروخت؟ چند ساعت در این سرما بنشیند و دستانش را به هم 

 

بمالد تا رهگذری دلش به رحم آید و از او بسته ای کبریت بخرد؟

 

عزت نفس آنها باعث میشود مانند خیلیای دیگر گدایی نکنند. کاش فریادهای بی صدای مردم به گوش

 

کسی میرسید.... کاش بهاری برای این جماعت در راه بود... کاش هرگز دلشان زمستانی نبود

برچسب ها: بیدار شدم , کردم چند , نگاه کردم , نگاه انداختم , نوشته بود , فکر وخیال , بودم اما , اما بازم , این همه , صبح بیدار , گرفتم , بیدار , دقیقه , برنامه , خوردم , خوندم , نداشت , خریدم , دردسر , اجاره , دیروز , همانا , مسئله , داشته , کتاب خوندم , اخر مراسم , مادر ودایی , مراسم , خوندم , متوجه , روزای , اینکه , گزارش , استفاده , درگیر , ودایی , میکنم , حسابی , برنامه , پذیرایی , خوراکیا , بدقول , خیلی خسته بودم , خیلی خسته , اول شده , خیلی زیاد , خسته بودم , کردم ورفتم , شده بود , رسیدم رفتم , بودم اما , درد پام , اومدم خونه , درد میکرد , تبریک گفت , کردم دیدم , ر , نگاه میکنم , چیز تکراری , برای خودم , ذرت مکزیکی , تفاوت بودن , بخوانم اما , میکنم , لیوان , میدهم , ندارم , میشوم , تکراری , تفاوت , مینویسم , مکزیکی , موهای , میگفت , حوصل , جایم بلند میشوم , اجرای احکام , چند دقیقه , این ناحیه , تهران آمده , بلند میشوم , جایم بلند , لبخند میزند , نگاه میکند , دلم میخواهد , میگوید , میکند , میگویم , میشو , پیرمرد پرحاشیه , چیده شده , انجام داده , چند دقیقه , دقیقه بعد , میگویم , رستوران , میکنم , پیرمرد , میگویند , کارهایم , دادگاه , میخواهد , انجام , پرحاشیه , دقیقه , برنا , اما بنده , میگویم اما , صحبت میکند، , روی صندلی , پرونده , میگوید , میکند , صندلی , وکالت , میگویم , مدارکش , میشود , میکنند , افتاده , پیگیر , دانشجو , میکنم , موضوع , نمیتو , میگوید خانیم , میگویم آخر , چند باری , میگویم , میکند , میگوید , میدهد , میکنم , میدانم , مادرم , دادگاه , میشوم , لبخند , میگرخد , ورزشی , ندارد , رونوشت , میدوم , خانیم , باش , کبریت , میشود , چشمانش , دستانش
زمان: 2018-01-24 21:00:15